آیت الله آنقدربرای من وارومیه ای هازنده ودردسترس بودکه هجرتش راهرگزباورنمی کنم

محمدباقرجلیلی-آیت الله آنقدر برای من و ارومیه ای ها زنده و در دسترس بود که هجرتش را هرگز باور نمی کنم.
مردی که نمی دانم از کجا و چگونه خدا سعادت حضورکوتاه مدت در حضورش را نصیبم کرد. یک عالم مردمی به تمام معنا مثل همه علمایی که با مردم زندگی می کنند و با تلخیها و شیرینی های آنان آشنایند.
ماجرا دقیقا به هفت سال پیش برمی گردد؛ زمانیکه یک کشش ناخودآگاه مرا به منزل ساده و صمیمی این مجتهد بلندبالا برد.
حاج محمدرضا رضازاده(خدایش سلامت دارد) محافظ آقا، بزرگوارانه درخواستم را اجابت کرد و زمینه دیدارم را با سید فراهم کرد.
خدمت ایشان در منزل رسیدیم عرض سلامی کردم وخودم را معرفی کردم؛«محمدباقر جلیلی».
اطلاعاتی در مورد خودم و خانواده ام پرسید. گفتم فرزند فلانی هستم و... وایشان پرسید: اهل روستای جمال آباد هستی؟ گفتم: بلی گفت: بلی شناختمت.
مرا پیش خود خواند و نگاه مهربانانه و پدرانه ای در من انداخت و پیشانیم را بوسید. به دو زانوی ادب کنارش نشستم. گفتگویی کوتاه بین مان رد و بدل شد و بعد نوبت رفتن به دفتر کاریش رسید.
راننده اش «پیکان» را آماده کرد. فکر می کردم چنین شخصیتی با اینهمه محبوبیت و اعتبار باید ماشین گرانقیمت تری داشته باشد.
در ذهن خودم فکر می کردم اقلا دفتر کاریش باید جای باکلاس و شیکی باشد.
به طرف خیابان شهید مدنی و سپس صمدزاده راهی شدیم وقتی جلوی ساختمان نیمه کاره چند طبقه ای بود که ایستادیم تازه فهمیدم که دفتر کاری آیت الله هم متناسب با همان ماشینی است که ما را به اینجا آورد!
آقای رضا زاده پیاده شد و در حیاط را باز کرد و وارد ساختمان شدیم.
دفتر کاری آقا اتاقی 2در 3 با دیوارهای گچی، دارای یک میز کهنه و یک صندلی مستعمل و مندرس که بر رویش عبایی قهوه ای بود و پنج صندلی چوبی برای مهمان، دومیز عسلی چوبی و سماور برقی کوچکی هم بود با شش عدد استکان ویک سینی کوچک. یخچال کوچکی در گوشه اتاق به چشم میخورد مثل اینکه کمد کوچکی باشد.
آن روز را در پیش حضرت آقا بودیم صحبتهایمان ادامه یافت. از من آینده ام، تحصیلاتم و برنامه هایم پرسید و برایم توصیه هایی فرمود.
در مرحله ساخت بیمارستان واقعا از جان گذشتگی وصف ناپذیری داشتند که اگر در محضرشان نبودم شاید باورش برایم مشکل بود. در کمک به مردم محتاج همیشه پیش قدم بود شاید بسیاری از همشهریان در ایام ماه رمضان شاهد صفی در جلوی دفتر بودند وبرایشان جای سئوال داشت این صف محتاجانی بودند که حضرت اقا در ایام ماه رمضان برایشان بیش از 15 تن برنج و بیشاز هزار حلب روغن و هزاران قطعه مرغ احسان میکرد واینان تنها گوشه ی از باقی الصالحات ایشان بود وشاید ذره کوچکی از آن ،حضرت آقا هر گز برای خود چیزی نخواست و هرچه داشت را برای مردمش هزینه میکرد هرگز برای خود آرامشی نمی خواست وبرای مردمش آرامش میخواست.
اذان ظهر رسید و آماده شدیم که به نماز برویم. محل نماز حضرت آقا را می دانستم؛ مسجد رضاآباد. با پدر چندین بار برای اقامه نمازجماعت آنجا رفته بودم وقتی آقا میخواست وضو بگیرد. آقا همان جا با ظرف و آبی که آقارضا برایش آورد وضویش را گرفت. بعد از وضو سوار ماشین شدیم و عازم مسجد رضا آباد.
وقتی وارد مسجد شدیم شاهد حضور بیش ازدهها نفر بودم که منتظر آمدن معظم له بودند. جمعیتی مشتاق برای اقامه نماز جماعت . نماز که تمام شد با گشاده رویی تمام مشغول جواب دادن سئوال های شرعی نمازگزاران بود. در آخر هم مرا به حاضرین در مسجد معرفی فرمودند.بعد از نماز عازم خانه شدیم وقتی دم در رسیدم فرمودند ناهار را با هم باشیم.
به رسم ادب اطاعت امر کردم وارد خانه که شدیم اتاقی نسبتا بزرگی بود به نام اتاق مهمان داری؛ قفسه های پر از کتاب و فرشی تقریبا تازه ویک صندلی کوچک با میز مطالعه ساده در گوشه اتاق. این اتاق مثل قطعه ای از بهشت رویاهایم بود.بوی مطبوعی از آن به مشام می رسید، بطوریکه حال آدم را دگرگون میکرد؛ در ودیوار و سقف اتاق حس عجیبی در انسان به وجود می آورد؛ آرامش خاصی وجودم را دربر گرفت وقتی حاج خانم غذا را آوردند خجالت میکشیدم تا بخورم اقا رضا برای خود غذا کشید ولی من چیزی نخوردم تا اینکه حضرت آقا با دستان خود برایم غذا کشیدند وظرف غذا را پرکردند.
از لحاظ سیاسی کاملا خبره بودند و همه اخبار و جریانات سیاسی را تحت نظر داشتند روزنامه کیهان و جمهوری اسلامی را هر روز مطالعه میکردند در ایام انتخابات ریاست جمهوری 84 طی تماسی که مردم با ایشان داشتند از اقای احمدی نژاد حمایت کردند یادم می اید که چند روز به انتخابات مانده بود که طی تماسی با اقای خاتمی عضو مجلس خبرگان خواهان حمایت قوی از شخص احمدی نژاد بودند و وی را شخصی ولائی می دانستند بعد از انتخابات 88 هم زمانی که در جلسه ای با حضور گسترده مردم بودیم با جدیت تمام از ولایت مطلقه فقیه حمایت کردند و به حاضرین در جلسه گفتند اگر میخواهید به مملکت شما به دین اسلام ضربه ای وارد نشود به طور جد از مقام معظم رهبری حمایت کنید
بعد از ناهار و صرف چای رخصت خواستیم ؛ هنگام برگشت از خانه معظم ایشان ،به زیارت امامزاده محمد و ابراهیم رفتم و خداوند را به خاطر این همه لطفش در حق ام سجده کرده وبرای سلامتی و طول عمر حضرت آقا دعا کردم.
روستای قره باغ یکی از بهترین روستاهای بخش انزل است که بیشترین شهید را تقدیم اسلام و انقلاب کرده است.چند مسجد زیبا دارد در بزرگترین انها مراسم بزرگداشت برادرزاده شهیدش برگزار شده بود. حاضرین در مراسم که از روستاهای همسایه هم امده بودند فقط و فقط برای دیدار با حضرت اقا امده بودند وچنان مجلسی بود که شاید در عمرم کمتر دیده بودم.اینها فقط گوشه ای از فضائل وبرکات حاضر بودن در محضر معظم له بود و خدا را شاکرم که این سعادت را نصیب من کرد تا در محضر نورانی ایشان باشم واین ارتباط همیشه بود تا اینکه حضرت آقا در اثر بیماری به شهرستان قم عزیمت نمودند وشاید چند ماهی را در قم بودند و ارتباط من با ایشان قطع شده بود ولی همچنان با حاج احمد آقا فرزند کوچک ایشان در ارتباط بودم تا اینکه فروردین امسال در جلسه دیدارنوروزی با استاندار عزیزمان خبر وفات ایشان را دریافت کردم با حاج احمد تلفنی صحبت کردم وصحت ماجرا را جویا شدم که در عین ناباوری براین مصیبت عظیم صحه گذاشتند و اعلام نمودند که حضرت آیت الله قره باغی به بسوی حق تعالی راهی شدند انگار که آب سردی بر سرم ریخته باشند تمام وجودم بی حس بود واصلا باورش برایم ممکن نبود انگار که عقربه های ساعت خلاف حرکت میکردند سردرد فراوانی گرفتم ودر حال خودم نبودم. در طول روز غذای نخوردم و افسوس این را خوردم که چرا بیشتر از برکات وجودی حضرت آقا استفاده نکردم. واقعا برای استان و به خصوص مردم ارومیه ضایعه ی وصف ناپذیری بود حضرت آقا از خود در میان مردم مهر ورزیدن، دوستی و باقیات الصالحات بجا گذاشت و رفت و هستند صدها نفر که شبها چشم به در خانه هستند تا طعامی برسد ولی افسوس که دیگر آقا نیست.
همیشه از بزرگواری مقام معظم رهبری میگفتند و وجود ایشان را برکتی از برکات خداوند متعال در حق مردم ایران اسلامی می دانستند تا جایی که سراغ دارم و دیدم در هیچ یک از جلسات سیاسی در ارومیه حاضر نمی شدند وحاضر نبودند تا کسی را برای احراز پستی سفارش نمایند. زمانی که آقای فتاح برای وزارت نیرو مطرح شده بود عده ای با وقوف ارتباط نزدیک فتاح با معظم له خواستار حمایت ایشان بودند که با تمام وجود جواب رد بر سینه آن افراد زدند و گفتند هرگز چنین کاری را نخواهند کرد.
عید غدیر خم در خانه معظم له حال و هوای دیگری داشت؛ شاید هیچ خانه ای در ارومیه آنقدر شاهد حضور مردم و مسئوالین اجرائی استان برای تبریک عید نبود. چه خالصانه می آمدند و با پافشاری هرچه تمام خواهان بوسیدن دست آقا بودند.
هنوز هم عیدی های حضرت آقا را دارم.آقا برای مردم سکه می دادند ولی برای من اسکناس هزار تومانی که هنوز هم لای قرآن مجید هستند.
حضرت آقا دارای شخصیتی بسیار ممتاز در بین مسئولین ارشد کشوری بودند. یادم میاید وقتی اجلاس استانی خبرگان در تبریز ودر دانشگاه تبریز برگزار میشد بسیاری از اعضای مجلس خبرگان رهبری بودند. جلسه ی غیر رسمی که فقط اعضا در ان حضور داشتند ولی من هم با درخواست معظم له در جلسه حضور داشتم. ایت الله جنتی،یزدی،خاتمی،امینی،نمازی،لاریجانی و ... همه بودند راستش حضرت آقا در گوشه ای نشسته بود وآقایان همه خدمت آقا می رسیدند و احوالپرسی گرمی با ایشان می کردند. انگار که آقا میزبان باشند حضرات میهمان.
در گفتگویی که با نماینده خبرگان سیستان وبلوچستان داشتم وجود حضرت آقا را برای مجلس خبرگان بسیار مهم توصیف میکردن و می گفتند که با جان و دل از آقا محافظت نمایید. حضرت آقا دارای بنیه علمی بسیار بالایی بودند که زبان زد خاص و عام بود.
از یکی از روحانیون فامیل شنیدم زمانی که مرحوم ایت الله میانجی در ارومیه حضور داشتند اعلام میکردند وقتی از زنجان به سمت شمال غرب ایران می آییم مجتهدی در حد و تراز آیت الله قره باغی نمی توانیم پیدا کنیم و ایشان فرصت و غنیمتی برای حوزه های علمیه اذربایجان و شمال غرب کشور می باشند.
درسهای نهج البلاغه حضرت آقا که از سیمای استانی پخش میشد یکی دیگر از برکات ایشان برای مردم اذربایجان بود. حضرت آقا روزهای سه شنبه بعداز ظهر را در صداوسیما حاضر میشدند و ایراد سخنرانی می کردند. یادم می آید یک مومن از کشور نخجوان به دفتر زنگ زده بودند وبا آقا کار داشتند خدمت آقا عرض کردیم وبا وی به صحبت پرداختند وقتی تمام شد فرمودند از تلویزیون برنامه درسهای از نهج الابلاغه را دیده واز اینکه با ما آشنا شده خوشحال بود و از طرف قوم وخویش خود تشکر میکرد.
آیت الله علاقه خاصی به باغبانی و درخت داشت. خاطرم هست درخت تاک ،گیلاس و خرمالویی در حیاط منزل بود که هر روز صبح به آنها رسیدگی میکرد و با سمپاش کوچکی که داشت آنها را سمپاشی می کرد و با قیچی کوچک قرمز خود درختها را هرس می کرد.
هرگز اجازه نمی داد کسی در این کار برایش کمک کند علاقه وصف نشدنی اش به طبیعت انکار ناپذیر بود.
آیت الله از خود یادگارانی بجا گذاشته است که هر یک خود آیه ای از وجود ایشان است. دکتر محسن غفاری (دکترای داروسازی ،حافظ کل قران کریم،معاون دانشگاه علوم پزشکی قم)،حجت الاسلام طاهر غفاری (که به گفته حوزه علمیه قم به درجه اجتهاد رسیده است)اقا رضا غفاری (که از بازاریان خوشنام ارومیه میباشند) حجت الاسلام دکتر احمد غفاری(که در طی مراحل عالی حوزوی می باشد و مدرک دکتری خود را از دانشگاه تربیت مدرس قم اخذ نموده است) دختر بزرگ ایشان هم مدیر دبیرستانهای شهر مقدس قم میباشد وهمسر ایشان حجت الاسلام دکتر رفعت نژاد عضو هیئت علمی دانشگاه میباشد ودختر دوم ایشان متخصص پزشکی در تبریز می باشند و همسر ایشان دکتر عطایی متخصص مغز و اعصاب می باشد که همگی نشانگر مرتبه بالای علمی خانواده معظم له است.
موقع برگشتن به خانه مثل اینکه در من تحولی رخ داده بود خود را به خدا نزدیکتر می دیدم واقعا فضای روحانی امروز برایم غیر قابل باور بود از آن روز در خدمت آقا بودیم وهمیشه با ایشان. حضرت آقا در طول روز به کارهای ساخت بیمارستان سیدالشهداء می پرداخت و به مراجعین پاسخ میگفت. هنوز دوری اش را باور ندارم هنوز فکر می کنم هروقت در خانه اش را بزنم می توانم سیمای نورانی اش را ببینم. برای عید غدیر امسال برنامه ام عوض نشده، بازهم سراغش خواهم رفت و «عید سیدها» را تبریک خواهم گفت و رهنمودهای تازه به همراه عیدی امسال را خواهم خواست. آیت الله دردانه ای بود که وجودش دیگر تکرار نخواهد شد.
روحش شاد و راهش پر رهرو
لینک مطلب در خبرگزاری جوان پرس
برچسبها: آیت الله سیدعلی اکبرقره باغی نماینده مجلس خبرگان ر, محمدباقرجلیلی
فکش اذیتش می کرد.
دکتر معاینه کرد و گفت«فردا بیا بیمارستان.»
باید عکس می گرفت.
عکسش که آماده شد،رفتیم دکتر ببیند.
وسط راه غیبش زد.
توی راه روهای بیمارستان دنبالش می گشتیم.
دکتر داشت می رفت.
بالأخره پیداش کردم.
یک پیرمرد را کول کرده بود داشت از پله ها می برد بالا...
راوی: همسر شهید مهدی باکری
مؤمن دنبال فرصته تا ثواب جمع کنه...
از این موقعیت ها و کارهای خوب اطرفمون زیاده
مواظب باشیم ازشون غافل نشیم
کبوترانه پریدید خوش به حال شما
برچسبها: مهدی باکری, ارومیه
حمایت از تولید،دیپلماسی قوی،روستا گردی و شکوه انتخابات
محمدباقر جلیلی -سال 1390 در حالی گذشت که تکیه و تمرکز نظام سلطه بر مسائل اقتصادی بود، اما دولت دهم،ودر راس ان نماينده عالي دولت در اذربايچان غربي تنها در اندیشه خدمت و تحقق منویات مقام عظمای ولایت در عدالت و پیشرفت استان بود و توانست گام های بلندی در راستای اهداف و آرمان های امام(ره) و انقلاب برداردكه بر هيچ كس پوشيده نيست
با وجود گستردگی دستاوردهای دولت در سال گذشته خصوصاً در زمینه هاي خوداتکایی و خودکفایی در حمایت از تولید، ديپلماسي،نيروي كار،كشاورزي،روستا گردي و نهايتا برگزاري شكوهمند انتخابات در استان ـ اشاره ای کوتاه و گذرا به کارنامه کاری نماينده عالي دولت(وحيدجلال زاده)در استان آذربايجان غربي در ادامه می آید؛ کارنامه ای که از یک وجه ناظر به عدالت و پیشرفت و از وجه دیگر، ناظر به مقاومت و مجاهدت است؛
همه كارشناسان اقتصادي و اجتماعي و سياسي بر اين باور هستند كه كارنامه دولت در سال گذشته در آذربایجان غربی مثال زدني بوده است واستاندار به همراه مديران همت كردند در سال 90 در شرايط تحريم اقدامات بزرگ و به ياد ماندني را انجام دهند
از میان همه این اقدامات می توان به عنوان نمونه، دستاوردهای ديپلماسي رامثال زد؛در سال 1390كه در کانون تحریم های نظام سلطه قرار داشت،و از همه جهات فشارهاي بر ايران وارد ميشد و استان اذربايجان غربي بعلت هم مرزي با چندين كشور خارجي در صف اين حملات بود اما اين وحيد جلال زاده بود كه با استفاده از تجربه ي ديپلماسي خود توانست نام ايران را در كشورهاي خارجي طنين انداز كند ونشست وزراي خارجه ايران تركيه واذربايجان در اروميه از مهمترين انها بود رفت و امدهاي سفراي كشورهاي خارجي به اروميه سفر استاندار به همراه تيم اقتصادي به عراق خواهر خواندگي اروميه با وارنا بلغارستان و دهها اقدام صورت گرفته در اين زمينه مستلزم وجود دیپلماسی کار کشته ی بود كه با حضور شخص استاندار انجام گرفت كه این رخدادهای مهم، که روزی بود ملت اروميه در خواب هم نمی دید این پیشرفت ها را، این ها تحقق پیدا کرده است، به شکل قاعده درآمده است زمینه های مساعد برای خیز برداشتن آذربايجان غربي بر بلندای پیشرفت و توسعه در عرصه منطقه ای و بین المللی ايجاد شده است و اکنون اروميه در راس ديپلماسي منطقه ي قرار گرفته است وبه یقین ارومیه تبدیل به مرکز توجهات اخبار سیاسی کشورهای منطقه شده بود.
هم چنین «در زمینه خدمات اقتصادی، ده ها هزار خانه، مسکن مهر ساخته شد، و در اختیار مردم قرار گرفت.وقتي به شهرك گلمان اروميه مي رويم عقل از سر ادمي مي رود این آمارها، آمارهای بزرگی است، آمارهای مهمی است. مسکن روستایی ساخته شد. جاده ها ساخته شد. این ها طلیعه دهه پیشرفت و عدالت است
تداوم سفرهای روستايي وحيد جلال زاده به دورترين مناطق استان كه شايد افراد ساكن در انجا در طول عمر خود مسئولي در ان مقام به خود نديده بودند و دیدارهای گسترده و بی واسطه جلال زاده با مردم در گستره جغرافیای آذربايجان که نشان از اهتمام وي برای حل مشکلات و معضلات مردم دارد و مامور كردن مدير كل بازرسي استانداري براي پيگري تصميمات گرفته شده در سفرهاي روستاي كه اگر اين همت نماينده عالي دولت در استان نبود شايد تا چندين سال ديگر هم روستاهاي ما فاقد راههاي درست حسابي و خدمات عالي ميشدند واین اولین بار است كه استانداری با چنین پشت کار و قدرتی به شهر ها و مناطق محروم استان سر میزند و به طور جدی به تغییرات نگاه میکند.
تداوم ديدارهاي عمومي استاندار با مردم در اروميه نيز از ديگر عملكردهاي مطلوب ايشان بود كه بصورت مستقيم به واحدهاي اجرايي دستور اقدام صادر میکردند اين ديدارها به صورت هفتگي برگزار میشد و هرگز تعطيل نشده است و درصورت ماموريت بودن جلال زاده ،طالبي معاون نیروی انسانی استانداربه نمايندگي از ايشان اين برنامه را ادامه ميدهد همچنين مصاحبه هاي مطبوعاتي وي با اصحاب رسانه قابل تمجيد مي باشد كه البته در سال 91 نيز ادامه دارد و دوشنبه اين هفته جلال زاده خبرنگاران را در سالن شماره يك استانداري ميزبان خواهد بود
از ديگر دستاورد مهم جلال زاده آشتي بزرگ ميان دو قطب عظيم معنوي و روحانی در استان با حضورحضرت ايت الله نوري همداني مرجع تقلید شیعیان (این برای اولین باری بود که مرجع تقلیدی به ارومیه سفر داشت و موجب فیوضات خیری برای استان بود)بوده است آشتي ميان آيت الله حاج شيخ غلامرضا حسني نماينده ولي فقيه در استان و امام جمعه اروميه و ايت الله قريشي نماينده خبرگان رهبري كه در نوع خود منحصر به فرد بود که استاندار آذربایجان غربی نقش اول این اتفاق تاریخی را بازی کرد.
در حوزه صنعت نیز تحولات چشمگیری بخصوص از حیث صنایع بزرگ و مادر اتفاق افتاده است احداث کارخانه سیمان، پالایشگاه، كارخانه هاي ابميوه ،راه اندازي بزرگترين معدن طلاي غرب كشورو.... در حوزه زیر ساخت ها و ارتباطات (توسعه راههای، هوایی، ریلی و زمینی) نیز در اذربايجان غربي به شرایط مطلوب خود رسیده است ایجاد پروازهای بغداد، استانبول ...و پروژه اتمام ميان گذر درياچه اروميه وخط راه اهن اروميه كه در مراحل پايان كار خود است
در زمينه گردشگري نيز فعاليت هاي خوبي در سطح استان انجام گرفت كه البته با حمايت هاي استاندار اذربايجان غربي از مدير جديد ميراث فرهنگي در استان قابل پيش بيني بود شايد استان اذربايجان غربي در طول چندين سال گذشته به اين حد گردشگر به خود نديده بود و البته اين تازه اول كار است و با توجه به تبليغات صورت گرفته در اينده شاهد حضور صدها هزار نفري گردشگران در اروميه و استان اذربایجان غربی خواهيم بود كه بسترهاي مناسب در اين جهت تدارك ديده شده است
نگاه ویژه جلال زاده به ورزش نیز ستودنی است که نمونه بارز ان حمایت از برگزاری مسابقات فوتسال غرب اسیاکه یکی از بزرگترین مسابقات ورزشی آسیایی هست، در ارومیه می باشدوهم اکنون در حال برگزاری است که به اذعان همگان اگر نبود حمایت شخص جلال زاده امروز شاهد ان نبودیم که نام ارومیه به عنوان قطب ورزشی در کشور و کشورهای غرب اسیا طنین انداز بشودکه میزبان رویدادهای مهم ورزشیمیباشد،در این زمینه دوست عزیزم اقا محمد میگفت آرام آرام داریم عادت می کنیم که هر چند وقت یک بار یک رویداد بین المللی را در ارومیه میزبانی کنیم.
واما شايد اخرين و البته مهمترين عملكرد نماينده عالي دولت در استان در پایان سال 90 برگزاري پرشكوه انتخابات نهمين دوره مجلس شوراي اسلامي در 40 حوزه اصلي و فرعي انتخابیه با دوازده منتخب مردم که در دور اول روانه مجلس شدند بود مشارکت پر شور مردم در این دوره انتخابات نشان داد که مردم علیرغم وجود برخی مشکلات و کمبودها اما همچنان به اصل نظام و کلیات انقلاب ایمان و اعتماد دارند و از همراهی با اصول متقن و محکم انقلاب و نظام کوتاهی و فروگذاری نمیکنند انسجام عملیاتی، اجرایی و اطلاعاتی ، دستاوردهای امنیتی بسیاری نصیب کشور نمود و باعث برگزاری انتخابات نهم مجلس شورای اسلامی در نهایت صحت و سلامت شد.تدابير ويزه استاندار در خصوص انديشيدن تدابير لازم در قبل از انتخابات تا اجرايي انتخابات و پس از ان قابل چشم پوشي نيست تدابير ويژه ي كه در يك روز مانده به راي گيري در شهرهايي كه احتمال ايجاد مشكلاتي براي مردم و نظام مي رفت همچون ماكو ،چالدران ،نقده، مهاباد و دستگيري دوتيم ضد انقلاب كه قصد بمب گزاري در روز انتخابات را داشتند و متواري شدن يك تيم ديگر تصديق كننده اين است كه جلال زاده به طور جد ودقيق بر كليه امور رصد داشت كه شايد تشكر و قدر داني ویژه فرماندهان ارشد نظامي از تدبير و هوشمندي وحيد جلال زاده و شناخت دقيق وي از اوضاع امنيتي استان مزيد همين امرباشد كه وي كوشيد تا انتخاباتي باشكوه در تاريخ اذربايجان رقم بزند وشايد اذربايجان در ذهن خود در ادوار گذشته مجلس و اینده خود شاهد چنين انتخابات با شكوهي نباشد.
در مصاحبه اخر مطبوعاتی جلال زاده وقتی معروفی خبرنگار کوشا از وی خواست تا استاندار برای خوداز ۱۰۰ نمره ای را بدهد جلال زاده از این امر گذشت و نمره ی به خود نداد ولی اکنون به اذعان همه نمره وحید جلال زاده در سال ۹۰ صد از صد بوده است.
حال با اغاز سال ۱۳۹۱ وحید جلال زاده مصمم است تا با پیگیری طرح مهر ماندگار کلیه پروژه های نیمه تمام دولت راتا پایان اردیبهشت ماه سال 92 به پایان برساند .طرح بزرگ و جدید انتقال اب به دریاچه ارومیه از مهمترین این کارها میباشد که جلال زاده می خواهد نسبت به عملیاتی نمودن ان اقدام کند و با این اقدام خود نام جلال زاده برای همیشه تاریخ در ذهن و ارشیو مردمان آذربایجان ماندگار خواهد بود همچنین استفاده از ظرفيت هاي مختلف از جمله منابع طبيعي كشاورزي، مساعد بودن آب و هوا، كشاورزي، وجود نيروي انساني و كارشناسان تحصيل كرده در استان از دیگر برنامه های اتی استاندار در اذربایجان غربی برای تحقق منویات مقام معظم رهبری در نامگذاری سال ۹۱ به عنوان سال توليد ملي و حمايت از كار و سرمايه ايراني می باشد.
برچسبها: جلال زاده, غرب اسیا, طالبی معاون استاندار, دیپلماسی

روز شهادت حضرت زهرا یکی اومد خدمت آیت الله بهجت
عرض کرد: آقا تسلیت میگم ، به حضرت زهرا سلام الله علیها سیلی زدند
آیت الله بهجت فرمودند: الان هم به حضرت زهرا سلام الله علیها سیلی می زنند
عرض کردند: الان چطور به حضرت سیلی می زنند؟
آیت الله بهجت فرمودند: هر دختر شیعه با بی حجابیش یه سیلی به صورت حضرت زهرا سلام الله می زنه
از امروز وقتی توی شهر دور می زنی ببین حضرت زهرا سلام الله علیها روزی چند تا سیلی می خوره
نمی خوام نصیحت کنم
اما خیلی زشته که ما شیعیان هم خون به دل زهرای مرضیه کنیم
یا علی
کبوترانه پریدید خوش به حال شما
برچسبها: آیت الله بهجت, فاطمیه, حجاب, سیلی, دختران بی حجاب

محمدباقرجلیلی-همزمان با ایام فاطمیه پیکر پاک پنج شهید گمنام در ارومیه تشییع شد
در این مراسم که از ساعت ۹ صبح امروز در میدان انقلاب ارومیه برپا شد وحید جلال زاده استاندار اذربایجان غربی و تعدادی از مسئولین استان حضور داشتندکه بعد از خواندن نماز میت پیکر شهدا بر روی دستان مردم شهید پرور ارومیه تشییع شد.
شهداي گمنام زماني كه قصد رفتن به خط مقدم دشمن را داشتهاند پلاكهاي خود را بيرون آورده و بدون پلاك اعزام ميشدند و زماني كه به اين عمل آنها انتقاد ميشد در پاسخ بيان ميكردند ميخواهيم قبر ما مثل قبر مادرمان فاطمه گمنام باشد
روحشان شاد راهشان پر رهرو
برچسبها: ارومیه, شهیدگمنام, دانشگاه ازاد و علوم پزشکی ارومیه, وحیدجلال زاده

سید مجتبی خیلی حضرت زهرا سلام الله علیها رو دوست داشت
یه شب دیدم صدای ناله از اتاقش بلند شد
با نگرانی رفتم سراغش
دیدم پاهاش رو تو شکمش جمع کرده
دستش هم روی پهلوش گذاشته و از درد دور خودش می پیچه
بلند بلند هم داد می زد: آخ پهلوم ... آخ پهلوم
چند دقیقه بعد آروم شد
گفتم: چته مادر! چی شده؟
گفت: مادر جان!
از خدا خواستم دردی که حضرت زهرا س بین در و دیوار کشید رو بهم بچشونه
الان بهم نشون داد
خیلی درد داشت مادر... خیلی!
راوی: مادر شهید سید مجتبی علمدار
فدای مادر سادات سلام الله علیها...
بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسید
گل تاب فشار در و دیوار ندارد
کبوترانه پریدید خوش به حال شما
برچسبها: فاطمیه, پهلوی شکسته, سیلی به صورت فاطمه, ارومیه

قدِ قامت دلم لباس احرامي دوختم
و کمي بلند تر...
شايد دلم قد بکشد
دلم بسي تنگ است
تنگ صفاي غروب هاي بين الحرمين
تنگ نماز صبح هاي نجف
گفتي تنها کنار بقيع "دل تنگ علي(ع) بودن" معنا مي يابد
نگفتم دل حقير ِ من فقير ِ پر تقصير را با غربت بقيع چه قرابتي ست؟!
گفتي باب جبرييل .. هفت قدم که برداشتي...
نگفتم در هفتمين که نه... در همان گام اول,قلبم از تپش باز خواهد ماند .
گفتي آنجا که دعا مستجاب ميشود...
نگفتم ديريست بزرگ گناهي بر معاصي کبيره ام افزوده ام: نوميدي از اجابت
گفتي آن گاه که به آن حجم سياه خيره ميشوي...نورش چشمانت را...
نگفتم چشمانم نور را در روشناي محض هم نميبيند. حجم سياه که سهل است!
گفتي کوچه ي بني هاشم...دست چپ...
نگفتم دست چپ و راستم را گم خواهم کرد... نشانه اي؟...
گفتي روي سينه ات آنجا که مي تپد قلب است و قلب سمت ِ ...
نگفتم ميان آن همه نبض که از شوق مي تپد قلب را چگونه بيابم؟
گفتي آنجا که بغض در گلو حبس ميشود و اشک رخصت جاري شدن ندارد...
نگفتم ... هيچ نگفتم ... تا ادامه دهي مبادا اشک بريزي....
گفتي آنجا که همه حرفهايت از يادت ميرود...و سکوت ميکني و فقط سکوت...
نگفتم...هيچ نگفتم ... و سکوت کردم تا حرفت از ياد نرود...فقط سکوت.
گفتي آنجا که تنها کلون نيم سوخته اي از درب چوبي خانه مانده...
نگفتم...هيچ نگفتم تا کلون را به صدا درآوري...
گفتي ...صبر کن! بايد بايستي تا در را باز کنند . آداب دارد ورود به اين بيت...
نگفتم صبرم ديريست به سر آمده و پايم توان ايستادن ندارد و آداب نميدانم.
گفتي آنجا همه چيز ايستاده ست و زمان نيز...
نگفتم ... هيچ نگفتم و دست بر ديوار گرفته ايستادم
گفتي آنجا سالهاست همه دل ها مرده اند هر دلي به اينجا رسيد از عشق جان داد...
نگفتم...دلم اما زنده بود هنوز...
گفتي آنجا همانجاست که زهرا ...
نگفتم...نگفتم و هيچ نگفتم
نگفتي!...تو هم ديگر هيچ نگفتي
ايستاديم ... سالهاست همه اينجا ايستاده اند ...
هر اهل دلي اينجا دل داده است
نگفتم دلم را گم کرده ام ...
آنجا که از غروب بين الحرمين تا اذان صبح نجف ,
…هواي آن حجم سياه در سر داشتم
و آنجا که قد قامت دلم لباس احرامي دوختم...
و کمي بلند تر...
شايد قد دلم بلند شد و بلند تر حتي.....
و تو ديگر هيچ نگفتي
لباس احرام بر تن کردم ...چه بلند بود براي قد دلم!
و من طواف کردم و تو قد کشيدن دلم را به تماشا نشستي
و من هروله کردم و تو قد کشيدن دلم را به تماشا دويدي
و من نماز خواندم و تو قد کشيدن دلم را به تماشا ايستادي
ايستاديم
که اينجا سالهاست همه چيز ايستاده است
گفتم تنها کنار بقيع نيست که "دل تنگ علي (ع) بودن" معنا مي يابد
و تو باز هيچ نگفتي و دلت تنگ شد
تنگ تر از دل من که ديگر قد کشيده بود
تنگ صفاي غروب هاي بين الحرمين
تنگ نماز صبح هاي نجف...
تنگ بقيع...
تنگ کوچه ي بني هاشم...
سمت چپ...
همانجا که نبض دل از شوق مي زند...
برچسبها: فاطمیه, بقیع, کوچه بنی هاشم, بین الحرمین, دل تنگ علی ع
.jpg)
محمدباقرجلیلی-ایام فاطمیه از راه رسیده با خاطرات تلخ عبور از خدا برا رسیدن به مطامع شیطان و شکستن حرمت یادگار رسول مهر . ایام فاطمیه برای مهدی (عج) سخت ترین ایام است آری حتی از عاشورای حسینی سخت تر و جانگدازتر, زیرا او هنوز صدای استغاثهٍ مادرش فاطمه را در کنار در نیم سوخته در حالی که دستی به پهلو گرفته و دستی به اشارت به سوی امیر خانه نشین که با ریسمان دستان خیبر شکنش را بسته اند واو با سکوت تلخی مظلومانه اشک از دیده میریزد.
برچسبها: فاطمیه, مسجد جنرال, ایت الله قره باغی, ایت الله بهجت, سلامتی
محمدباقرجلیلی-هروقت اسم کربلا به گوشم میخورد یا میشنیدم کسی رفته کربلا، پیش خودم میگفتم: آخه کربلا، حرم امام حسین(ع)، بین الحرمین و... یعنی اینا رفتند اونجارو دیدن، یعنی چه شکلیه، بعد از ملاقات با حضرت آیت الله سیستانی وخروج از منزل ایشان به سوی هتل راهی شدم اما مثل اینکه همه رفته بودند سوار اتوبوس بشوند دوان دوان بسوی اتوبوس رفتم وسوار اتوبوس شوم وعازم کربلا شویم از راهی عبور کردیم که از مقام حضرت قاسم و طفلان مسلم میگذشت بنای نیمه ساخته وارد حرم شدیم و زیارتی کردیم و نماز زیارت خواندیم واقعا دیدنی بود بعد از ذکر مصیبت کوتاهی سوار اتوبوس شدیم تا عازم کربلا شویم ، تقریبا همه کاروان در خواب بودند که به شهر کر بلا رسیدیم و ...
" تو گوئی دیگر گوش سرم را بسته اند
اما در عوض، گوش دلم می شنود و چه خوب می شنود :
صدای شیهه اسب های نا آرام
صدای کودکی گریان
نوای مادری محزون
آوای مولایی غریب ... "
تصور اینکه هتلمان بر عکس هتل نجف اشرف فاصله زیادی تا حرم داشت، برام سخت بود و چراکه بعد از ساعت یازده وسیله نقلیه برای رفتن به حرم وجود نداشت اما با راهنمایی های مدیر کاروان همگی راهی شدیم تا به حرم برویم
کربلا - فقط عشق، زیبایی، اقتدار و شهامت - شهادت و گذشت و پیروزی. تمام جملههای زیبای دنیارو دیدم. اگر حنجری پاره شد، اون خدا بود. اگر دستی قطع شد اون خدا بود. اگر لبی تشنه بود اون خدا بود. اگر بدنی تکه تکه شد اون خدا بود. اگر نالهای از جگر زینب بلند شد، اون خدا بود. اگر گوشی پاره شد او خدا بود.همیشه برندهها جاشون بالاتر از همه است. سرهای بالای نیزه بالاتر از همه بودند پس اگر سری روی نیزه رفت اون خدا بود. کربلا راه رسیدن به خداست وقتی دم در اقا رسیدم زانو زدم و بوسه ای بر خاک در خانه اش زدم خدایا اصلا قابل تصور نیست من کجا کربلا کجا ...دقایقی بر در زیبای حرم تکیه کردم و به مرور شنیده هایم پرداختم اخ کربلا حاج فریدون کنارم بود گفت حاجی دقت کردی که حرم اقا از سطح حیاط چقدر پایین تر وقتی به خود امدم سوختم خدایا گودی قتلگاه ...وارد حرم شدیم انگار چیزی مرا بسوی خود می خواند خدایا حرم شش گوشه اقا چه دیدنی بود عجب صفای داشت وقتی به خود امدم دیدم که توسط سیل جماعت حاضر تا نزدیکی حرم رفته ام دستم را به ضریح مقدسش زدم انگار سنگینی وجودم رخت بر ببست وچنان ارامشی وجودم را بر گرفت که وصف ناپذیر است خدایا من که لیاقت این همه محبت را نداشتم خدایا من گنه کارو امام حسین(ع) ضریح ش را گرفتم و گریه کردم تا شاید شفیع حالم باشد بعد از چند دقیقه کمی عقب رفتم و نماز شکر گزاردم واقعا حال و هوای خاص خود را داشت و اگر کسی نرود نداند که چه میگوییم
بعد زیارت و عرض ادب به امام حسین(ع) وارد بین الحرمین شدیم تا سرلشکر کربلا را زیارت کنیم با پای پیاده کفش هایمان را به رسم طهارت بین الحرمین از پا کندیم و با روضه مداح عازم حرم یار وقتی وارد حرم که شدیم دیدم که حاج صادق آهنگران شوری به پا کرده رفتیم وبا حاج صادق سینه زدیم عجب صفایی داشت سینه زنی بر سرلشکر حسین نیم ساعتی به طول کشید و زیارت نامه حضرت ابوالفضل(س) را خواندیم و وارد حرم شدیم حرم برادر حسین سرلشکر حسین عجب غوغای بود که هرگز نمی توانم وصفش کنم......
بعد از زیارت به همراه خانواده به سوی هتل برگشتیم..
برچسبها: بین الحرمین, کربلا, عباس, صادق اهنگران

هر وقت پسرم می خواست بره جبهه ، صورتش رو می بوسیدم
ایشون هم بوسه ای به پیشانی ام می زد
وقتی خبر شهادتش رو آوردند
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که پیشانی اش رو غرق بوسه کنم
... پیکرش رو که دیدم
پارچه رو کنار زدم
آمدم پیشانی اش را ببوسم
اما صحنه ای دیدم که جگرم هزار تکه شد
پسر نازنینم قسمت بالای صورتش رو نداشت
ترکش پیشانیش رو برده بود...
راوی: مادر شهید علی کلهری
کبوترانه پریدید خوش به حال شما
نمی دانم چرا...
تمام در و دیوارهای دلم به هم کوبیده می شوند!!؟

فاصلہ ﮮ از حرم تا خیمہ گاه را می دانم،بس کہ روضہ اش را بہ گوشم خوانده اند..
اما فاصلہ ﮮ مسجد تا خانہ را نہ...بس کہ روضہ ندارد این مسیر غریب...
حالا اما این فاصلہ را
- بہ چہ حالی-
حسن می دود
حسین می دود
و عباس هم...
حالا چہ فرقی می کند روضہ ﮮ این دو فاصلہ؟
وقتی هر دو مسیر معتکف قدم هاﮮ ِ پر آشوب ِ عشق اند...
.
میفهمی چہ حالی دارد وقتی زبان حسنین بند آمده !؟
-------------------------------
برچسبها: فاطمیه, کوچه های بنی هاشم, سیلی ملعون, چشم فاطمه س

کاش واژه ها مرا یاری کنند، تا تکلم در سرای عشق همراهی کند، دیرزمانی است عشق محزون است از فاجعه، بغض ها پر ز خون است از حادثه، در مکانی که بوی عطر گل یاس می دهد، اشک معصومیت حرفها دارد برای فاصله...
گریه ها دارند مادران از فراق و داغ فرزند و یار، صحبتم از غزه است، غزه ، جایی است، سرزمینی است از هزاران بغض و آه ،غزه ای که تیره است در خورشید روز، همچون اشک حیدر جلوه دارد در دل چاه خفا...
غزه می نالد از سرزمین بی وفا، وای بر سیاره ی خاموش ما، وای از دلهای عاری از وفا، هیچ می دانید چیست معنای جفا؟
سالیان سال است که رفح بسته است، برق و آب قطع است ، ظلم اما یکه تاز است اینجا با بوی باروت وخون!، عده ای از اشقیا فرمانروایی می کنند، چشم و دلهاشان یسته است ازجنون، این طرف اما چرا دلها اینچنین خفته است، غزه می پرسد از خفتگان بی وفا، داد از مسلمانی که چشمانش بسته است، یا نگاهش سمت شهد شهوت است ...اینچنین است رسم روزگار؟!
غزه بیشتر داغدار ظلم یاران بی وفاست، نسلی اززنیق نشینان زبور، همچو خوکان لمبرزده بر عفن چو عور...
پر طنین می گردد از ام القرای مسلمین، کاروان عشق می آید کنون، اندک اندک راهیان راه جان، قطره قطره می گردند همچون اقیانوس نور، راهیان مقصد خون و جهاد، راهیان مسجدالاقصی کنون، ره سپردند جانشان را در بلا، آمده اند در سرزمینی همچون کربلا، تا که بیدار کنند این سیاره ی خفته را، روشنی بخشند دلهای شکسته را، اتفلاب سنگها را طنین انداز کننند، وحدت و همدلی را ساز کنند، عشق می آید از یاری یار مهربان، بوی عطر وجدان پراست دراین آسمان، در پناه حق صبحدم آغاز شد، نور خورشید عاقبت ،روشنی بخش سرزمین راز شد، غزه، ای سرزمین آسمان، آمده اند تا بشکنند این سکوتستان سرشار از کلام، زخم چاک چاکت را مرهم نهند، در پناه حجت حق، سرزمین غزه و قدس را ، از سیطر کفر و ابلیس و بلا آزاد کنند...
وصیت نامه
برچسبها: غزه, داغ مادران, بستن اب, ذبح شدن بچه ها, اسرائیل مزدور
هی می شنیدم که تو جبهه امداد غیبی بیداد می کنه
خیلی دوست داشتم برم جبهه و سر از امداد غیبی در بیارم
رفتم جبهه و بعد از مدتی قرار شد بریم عملیات
بس که از امداد غیبی پرسیده بودم ، بچه ها از دستم ذله شده بودند
عقب یک ماشین سوار بودیم که یکی از بچه ها گفت:
می خوای بدونی امداد غیبی یعنی چی؟
با خوشحالی گفتم: خب معلومه
ناغافل نمی دانم از کجا قابلمه ای در آورد و محکم کرد توی سرم
تا چانه رفتم توی قابلمه
سرم توی قابلمه کیپ کیپ شده بود
آنها می خندیدند و من گریه می کردم
ناگهان زمین و زمان ریخت بهم
صدای انفجار و شلیک گلوله بلند شد...
... وقتی به خودم آمدم که دیدم افتادم یه گوشه
دو سه نفر هم سعی می کردند به زور قابلمه رو از سرم در بیاورند
لحظه ای بعد قابلمه در آمد و نفس راحتی کشیدم
یکی از آنها گفت: پسر عجب شانسی آوردی
تمام آنهایی که تو ماشین بودن شهید شدند جز تو
همه ی ترکش ها خورده بود به قابلمه!
... آنجا بود که فهمیدم امداد غیبی یعنی چه؟!
راوی: داوود امیریان
منبع: کتاب رفاقت به سبک تانک ، صفحه ۷۰
کبوترانه پریدید خوش به حال شما
برچسبها: امدادغیبی, جبهه, قابلمه, ترکش, شهادت

محمدباقر جلیلی-خداوند تبارک و تعالی توفیق داد تا نوروز ۹۱ را به همراه خانواده به عتبات عالیات تشرف پیدا کردم و امام امیرالمومنین علی علیه السلام و اولاد طاهرین آن حضرت (امام حسین بن علی، امام کاظم، امام جواد، امام هادی، امام عسکری و ابا الفضل العباس) سلام الله علیهم و همچنین سرداب مقدس را زیارت کنیم.لحظه تحویل سال را در حرم ملکوتی امیرالمونین بودیم وقرار براین بود تا ساعت ۱۰ صبح به سوی کربلا راهی شویم وقتی از حرم خارج میشدم ته دلم میخواستم تا بلکه با ایت الله سیستانی دیداری داشته باشم آرزو (برادر زاده عزیزم)را در بغل گرفتم و همین که در خیابان مشرف به کوچه منزل اقا طی مسیر میکردم نگاهم به محافظان حاضر در کوچه افتاد مردی جا افتاده وفارسی زبان در بین انان بود به رسم ادب سلامی کردم و خواستم که با ایت الله سیستانی دیداری داشته باشم که با کمال تعجب پاسخ مثبت شنیدم و بعد از بازرسی وارد کوچه شدم بعد از چندین نوبت بازرسی وارد اتاقی نسبتا بزرگ شدیم ومنتظر دیدار آقا تا بلکه اذن دخول بدهند از طرف دفتر با چای پذیرایی شدیم راستش در طول سفر بخاطر ندارم که آرزو جان چای بنوشد اما انگار این فرق میکرد با اصرار خواست تا برایش چای بردارم و بخورد بعد از حدود نیم ساعت اجازه یافتیم تا خدمت حضرت آقا برسیم.داخل اتاقی شدیم که حضرت اقا در گوشه ان نشسته بود و شیخی مسن در کنار ایشان اتاقی ساده با موکت های کهنه سر از پا نمی شناختم وقتی خواستم تا دست ایشان را ببوسم محافظان اجازه ندادند ولی حضرت آقا با دیدن آرزو اشاره ای به او کرد و گفت بگذارید جلو بیایند جلو رفتیم و دست آقا را بوسیدیم و آرزو در کنار ایشان نشست و من چند متری دورتر در کنار حاضرین در اتاق نشستم حضرت آقا عید را تبریک گفت وگفت حدود ۶۰ سال است که از ایران خارج گردیده ولی هر سال مراسم عید را بجا می اوردند ولی در طی چندین سال گذشته بعلت اخراج طلاب ایرانی از نجف به دستور صدام طلاب ایرانی در حوزه نجف کاهش پیدا کرده ومراسم عید بصورت جزئی گرفته میشود ایشان به وحدت ایجاد شده در طول دوسال اخیر در ایران اشاره کرد و خاطر نشان کرد که باید این وحدت حفظ شود که این هم از حساسیت حضرت آقا به مسائل ایران می باشد که ان را دنبال میکند سپس ایشان به نامگذاری سال جدید و جهاد اقتصادی توسط مقام معظم رهبری اشاره نمودند وگفتند که همگی باید در این مورد تلاش کنیم تا کشوری نمونه در سطح جهان داشته باشیم وپشتیبان آقا(اشاره به مقام معظم رهبری) باشیم.حضرت آقا سپس در مورد حوادث تاریخی گذشته بر ایران و اسلام تاکید نمودند و خاطر نشان ساختند که باید وحدت ایجاد شده در ایران حفظ شود و به طور جد در جهت تعالی ایران تلاش کنیم .دیدار ما با ایشان شاید به نیم ساعت طول نکشید اما مثل این بود که چند سال را در محضر حضرت شان بودم از حضرت آقا خواستیم تا برای ملت ایران و خانواده عزیزم دعا کند وایشان اشاره نمودند من همواره به ملت ایران دعا میکنم و با دست به آرزو اشاره نمود و گفت برای او هم دعا کردم ،سپس خداحافظی دلنشین و زیبایی صورت گرفت و از خدمتشان مرخص شدیم و به سمت کاروان راهی شدیم تا راهی کربلا شویم.
برچسبها: آیت الله العظمی سیستانی, محمدباقر جلیلی, دیدار با ایت الله سیستانی, عید نوروز, نجف و کربل

احتمالاً زمستان سال ۶۸ بود
در تالار اندیشه فیلمی رو نمایش دادند که اجازه ی اکران نگرفته بود
سالن پر بود از هنرمندان ، فیلم سازان ، نویسندگان و ...
در یه جایی از فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه داشت به حضرت زهرا س بی ادبی میشد
من این را فهمیدم
لابد دیگران هم همین طور
ولی همه لال شده بودیم و دم بر نیاوردیم
با جهان بینی و روشن فکری خودمان قضیه را حل کردیم که :
طرف هنرمند بزرگی است و حتماً منظوری دارد و انتقادی بر فرهنگ مردم و ...
اما یه نفر نتوانست ساکت بنشیند
داد زد : خدا لعنتت کنه! چرا توهین می کنی؟
همه ی سرها به سمتش برگشت
ردیف های وسط بود
از بغل دستی ام پرسیدم این آقا رو می شناسی؟
گفت: سید مرتضی آوینی...
راوی: آقای رضا رهگذر
منبع: کتاب همسفر خورشید ، صفحه ۵۸
کبوترانه پریدید خوش به حال شما
سالروز شهادت سید شهیدان اهل قلم ، سید مرتضی آوینی گرامی باد
برچسبها: مرتضی اوینی, فیلم, روایت فتح

چند تا ترکش خورده و خیلی ازش خون رفته بود
احساس کردم چیزی رو زمزمه می کنه
سرم رو گرفتم جلوی دهانش تا ببینم چی میگه
با سختی قمقمه اش رو در آورد و گفت:
" بده به راننده ی بولدوزر ، حتماً تشنشه "
درست می گفت ؛ از سر شب آب نداشتیم بچه ها بخورند
راننده قمقمه رو گرفت و یک جرعه خورد
بقیه اش رو هم دادم به احمد
... برگشتم بالای سر مجروح
دیدم داره تکون می خوره
انگار بخواهد کاری بکنه
دولا شدم و گوشامو بردم سمت دهانش
دیدم دستش رو برد سمت سینه اش
آروم گفت: یا اباعبدالله الحسین علیه السلام
با لب های تشنه.
منبع: کتاب راهنمای زائرین راهیان نور ، صفحه ۸۴
نمی دونم چرا این خاطره بوی کربلا میده
بوی آب فرات
بوی عباس علیه السلام
نرسیدن آب به لب های تشنه علمدار ، به احترام عطش حسین علیه السلام...
بچه های حضرت روح الله!
شما رو به پهلوی شکسته حضرت زهرا سلام الله علیها دعا کنین ما هم مث شما یه کم ابوالفضلی باشیم
کبوترانه پریدید خوش به حال شما
برچسبها: ترکش, ابوالفضل, شهید, فرات

در میان گلزار شهدای عزیز و بزرگوار قزوین، مزاری است كه نام و نشان ندارد و تنها روی آن نوشتهاند: «مشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال». به راستی این مزار، در خود چه گوهری را پنهان كرده است؟ او كسی نیست جز شهید «علی قاریان پور» كه در 22 سالگی از مشهد شلمچه به آسمان پرواز كرد.
شهید بسیجی، علی قاریان پور، آنقدر سریع آمد و رفت که چشمان خیلیها در راهش باز ماند. علی که هنوز اشكهایش در سینه زنیها برای آقا امام حسین (ع) و میدان داریهایش را که گاهی به بیهوشی در راه مقتدایش منتهی میشد، نمیشود فراموش کرد.
راوی: حسن شکیب زاده

محمدباقرجلیلی-بعد از دو روز تاخیر هواپیمای تابان در فرودگاه بین المللی! نجف فرود آمد،احساس میکردم هواپیما در روستای از روستاهای ارومیه فرود آمده است بلاخره با کارشکنی های زیاد مسئولین فرودگاه گذرنامه های زائرین مهر مربوطه را دریافت کرد و سوار اتوبوس شدیم و عازم هتل القاسم در سی متری حرم مطهر شدیم روبر روی منزل ایت الله العضمی سیستانی و کنار کوچه منزل امام خمینی(ره).
|
نمیدونم چه کاری انجام دادم که خداوند چنین پاداشی را برایم در نظر گرفت در بدو ورود به هتل غسل زیارت کردم و وارد حرم مطهر شدم نمیدونم چرا زبونم یارای اینرا ندارد نه اصلا باور ندارد که اینجا کجاست طبق عادت السلام علیک یا علی بن موسی الرضااما ناگهان یادم اومد اینجا باید به علی سلام داد به وصی رسول به همسر زهرابه غریب کوفه به امام شیعیانب ه مظلوم ترین مظلومها به غریب ترین امام به پدر حسنین السلام علیک یا علی بن ابی طالب سجده شکر بجا آوردمگریه امان بریده خدایا من لایق این لطف تو نبودم خدایا جای همه خالی نماز شکر بجا آوردم اینجا مدفن حضرت آدم و حضرت نوح و حضرت علی (ع)طبق روایتی بعد از طوفان نوح جسد حضرت در اینجا دفن می شود.در ایوان طلای حرف مطهر مدفن علمای عالیقدری چون علامه حلی و در حرم مطهر شیخ عباس قمی شهید مصطفی خمینی بحرالعلوم شیخ طوسی و خاندان طباطبائی مقدس اردبیلی ایت الله خویی دفن می باشندوای که چه حالی داشتم من بودم و ضریح امام علی اصلا توقع نداشتم که اینجا باشم بلند گوهای حرم یا مقلب القلوب را می خواندند و ومن لحظه تحویل سال را در حریم یار بودم از علامه امینی روایات میکردن که هیچ گاه در طول چندین سال حضور در نجف به بالاسر امام علی نرفته است و من هم طبق سخن ایشان هرگز به بالا سر اقا نرفتم و همان زیر پاهای ایشان نماز می گزاردم من کجا و بالا سر علی کجا در ان هیاهوی تحویل سال از مولای علی (ع)برای همه عزیزان سلامتی و تندرستی خواستم برای همه ملتمسین دعا نماز خواندم واز اقا خواستم تا دوباره پیشش بیام راستش بعلت تاخیر پرواز مدت اقامت ما در نجف به یک شب ختم شده بود و این دیدار اخر من با امام علی(ع) بود دلم نمی امد تا از حریمش دل بکنم اما چه کنم که باید بروم به امیرالمومنین متوسل شدم و سلامی عرض نمودم و از حریم پاکش خارج شدم.....
|
برچسبها: سفر کربلا نجف, خاطرات زیارت امیر المومنین, نوروز 91, مصطفی خمینی مقدس اردبیلی ادم نوح, سیستانی
انا لله و انا اليه راجعون
همزمان با اغاز سال جدید شمسی داغ تازهاي بر دل مؤمنين نشست و شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام و خصوصا حوزههاي علميه، به سوگ فقدان فقيه وارسته حضرت آیت الله سید علی اکبر قره باغی نماینده مردم استان آذربایجان غربی در مجلس خبرگان رهبری نشستند.خدمات شايسته آن بزرگوار در نشر معارف حقه و دفاع از حريم ولايت مولا و اهل بيت عليهم السلام، مجاهدت ارزشمندش در مبارزه عليه رژيم منحوس پهلوي، حضور دلگرم کننده او در ميان رزمندگان اسلام، تربيت عالمان و فضلاي برجسته و صدها و بلکه هزاران خدمت آشکار و نهان وي به اسلام و مسلمين و مردم اذربایجان غربی به يقين براي آن مرحوم توشهاي ارزشمند جهت عرضه به پيشگاه خداوند منان خواهد بود انشالله.
به نوبه خود این ضایعه بزرگ را به حضور مقام معظم رهبری،طلاب حوزه های علمیه مردم غیور اذربایجان وخانواده مکرم واقازادگان ارجمند تسلیت عرض نموده تسلا و صبر انان را از خداوند متعال خواهانم
برچسبها: ایت الله قره باغی, نماینده خبرگان, ارومیه, به دیار باقی شتافت
بیست وهفتم اسفند سال ۹۰ روزی بود که در فرودگاه ارومیه منتظر بودیم تا هواپیمای تابان فرود بیاید و ما را با خود به سرزمین عشق ببرد ،۱۶۰ مشتاق کربلا منتظر بود ولی افسوس که بعلت بدی اب و هوای نجف اشرف وبارندگی شدید برف در ارومیه هواپیما نیامد تا ساعت ۶ را در فرودگاه ارومیه به سر بردیم که مسئولین امر از لغو پرواز سخن گفتن و اینکه شب پرواز میشود وباید به خانه هایمان برگردیم پاسپورت هایمان گرفتن و مهر خروجمان را لغو کردند انگار که اب سردی بر سرمان ریخته باشند کاروان ۴۰ نفره خوی به هتل پارک فرستاده شدند و ۱۲۰ نفر ارومیه ای به خانه هایشان برگشتن تا اینکه شب خبری برسد ولی خبری نشد تا اینکه جماعت پریشان خاطر فردا را به انتظار بنشینند ساعت ۵ بعداز ظهر ۲۸ اسفند بود که خبر دادن شب ساعت ۹ باید در فرودگاه باشیم خیلی خوشحال بودیم داشتیم خودمان را اماده میکردیم که زنگ زدن و گفتن باید ساعت ۱۱ فرودگاه باشیم خلاصه ساعت ۱۰ شب به سوی فرودگاه عازم شدیم جماعت مشتاق و در عین حال خسته را دیدیم که در فرودگاه منتظر بودن تا هواپیما برسد اما باز هم تاخیر ولی اینبار بجای هواپیمای با ظرفیت ۱۶۰ مسافر هواپیمای با ظرفیت ۱۴۴ نفر به ما اختصاص داده شد که باید بچه های ۱۲ ساله را به بغل میگرفتیم راستش تا ساعت ۷ صبح در فرودگاه بودیم و چنان خسته بودیم که قابل توصیف نبود ولی عشق به مولا همه را شگفت زده کرده بود وکوچکترین ناراحتی را از خود بروز نمیکردیم تا اینکه هواپیما رسید و ما عازم نجف اشرف شدیم که جا دارد از مدیر کل فرودگاه اقای پرهیز کار کمال تشکر را بکنیم
سوار هواپیما که شدیم اشک در چشمان همه جمع شده بود وهمه لحظه شماری میکردیم برای دیدار یار .......
برچسبها: فرودگاه, تاخیر پرواز, روایت عشق

بسم الله الرحمن الرحیم
"یا أَیُّهَا الْعَزیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقین"
سلام
به حول و قوه ی الهی سعادتی دست داد تا در معیت خانواده عزیزم به منظور زیارت عتبات عالیات،تا ساعاتی دیگر راهی دیار یار گردیم.
هم اکنون در فرودگاه ارومیه حضور داریم و مراحل کنترل پاسبورت دریافت کارت شناسایی و.... را طی میکنیم از همه شما بزرگواران عاجزانه طلب حلالیت می کنم و ملتمسانه التماس دعای خیر دارم.
شما را به خدا دعا کنید یا برنگردم و یا اگر برگشتم از سروش، من برنگردد.
ان شاءالله اگر لایق باشم نائب الزیارة خواهم بود. به ویژه در لحظه تحویل سال نوشمسی ۱۳۹۱ در نجف اشرف و در حرم حضرت ابوتراب امیرالمومنین مولای متقیان علی(ع).
دعا کنید در نیل به مقصود زیارت چون نیل به مقصد آن، توفیق داشته باشیم.
یا علی
و من الله التوفیق محمدباقر جلیلی
برچسبها: حلالیت, کربلا

بسم رب الحسین
سلام
می خواهم بر خلاف سنت معمول پیش سفرنامه بنویسم! این امر چندان متعارف نیست اما به یاد آوریم سفری هست که همگی ناچاریم برای آن "پیش سفرنامه" بنویسیم. آن سفر "سفر آخرت" است و آن نامه وصیت نامه!
خدای را چه دیدی شاید این پیش سفرنامه ی سفر عشق با حفظ سمت نامه آخر شد! چه سعادتی بالاتر از یکی شدن سفر عشق و سفر آخر؟! مگر این چیزی غیر از سنت و سیره ی حسینی است؟
همیشه هنگام دعا، از حضرت حق می خواستم حج خانه اش را نصیبم کند. نصیبم کند تا بروم دربارگاهش و از او فقط و فقط یک چیز بخواهم...
زیارت کربلا!
مگر خود ارباب از حج به کربلا نرفتند؟
آخر باید پله پله تا ملاقات خدا رفت نه با آسانسور!
اما به ناگاه اوسع و اسرع سفن نجات بود که قایق محقر و مخروبه ای را که در تلاطم امواج سهمگین اقیانوس مستغرق شده بود حیاتی دیگر بخشید و آن را به ساحل امن آرامش روانه کرد.
نمی دانم اسم این ساحل را چه می شود گذشت؟
سرزمینی که خشک است ولی بارانی است! لم یزرع و برهوت است ولی آبادترین و پربرکت ترین ملک خدا است! دل را می سوزاند ولی آن را می نوازد! می میراند ولی زنده میکند! سرزمینی که پایان دنیااست و آغاز جنات عدن...
ای همسفر من برخیز! مگر نمی خواهی اربابت را زیارت کنی؟
بیا تا پر باز کنیم و پرواز کنیم که همگی خوب می دانیم بعد منزل نبود در سفر روحانی
قبل از هر چیز رو به قبله عشق کن، دستت را روی قلبت بگذار، آرام در دلت فریاد بزن:
صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
اگر عرش دلت لرزید، دیدگانت بارانی شد و بوی سیب بر مشام ات می رسد خوشا به حالت! مادرشان، بانوی دو عالم تو را اذن فرموده اند...
و مرا هم به آبروی تو...
همسفر خوب چه نعمت بزرگی است که من با بودن در کنار تو از آن برخوردارم!
و اما ای همسفر برای راه، توشه لازم است. خوشا به سعادتت که سبک بالی! توشه ات زیاد است و بارت سنگین. بار من هم سنگین است لیکن نه چون تو! بار من بند پای است نه بال پرواز.
فراموش نکن در این سفر تویی که باید پیشاپیش من قدم برداری چرا که خود را به پشتوانه آبرو و توشه تو مسافر و زائر می بینم! دلم نامطمئن به خود و کرده هایم و امیدوار و روشن به این طایفه ای است که دست گدا ندیده است! همگی کریم اند از اولاد کرام! یعنی می شود مرا هم بپذیرند؟
خوب لحظه دیدار نزدیک است. می دانم اکنون شوق وصل وجودت را می سوزاند. قلب در سینه نداری و قرار در جان...
صلواتی هدیه پیشکش خاندان عترت کن...
چشمانت را ثانیه هایی ببند...
خوب اکنون همه چیز آماده است برای وصل
اما نه کاری باقی است که تو خود آن را بهتر می دانی!
به زیارت جد غریبشان و عموی عزیزشان می رویم مگر می شود از ایشان دعوت نکنیم؟
آن آقایی که خود می فرمایند:
"فَلاََ نْدُبَنَّک َ صَباحاً وَ مَسآءً ، وَ لاََبْکِیَنَّ لَک َ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً ، حَسْرَةً عَلَیْک َ ، وَ تَأَسُّفاً عَلى ما دَهاک َ وَ تَلَهُّفاً ، حَتّى أَمُوتَ بِلَوْعَةِ الْمُصابِ ، وَ غُصَّةِ الاِکْتِیابِ"
جانم به فدای شما ای جان جانان! چه سخت است شنیدن این جملات از دهان مبارک شما! مگر شیعیان ولو بی معرفتتان مرده اند که اینگونه سخن می گوید... آخر رحمی آقا!
و از اینجا من و تو باید هم صدا و هم نوا شویم با مولایمان امام صاحب الامرمان(عج)!
قبل از ورود باید حاجاتمان را نیز باید در نظر بگیریم.در راس همه امور تعجیل در فرج و سر سلامتی حضرت(ارواحنا فداه) ...
من کربلا اولی هستم! نمی دانم چکونه باید وارد بین الحرمین شد. یقینا پیش از ورود باید احرام بست. اما مگر ارباب احرام بسته بود؟
"أَلسَّلامُ عَلَى الْمَدْفُونینَ بِلا أَکْفان"
الله اکبر... شاید احرام بین الحرمین همان پیراهن خونین و پاره باشد که شرف دارد بر همه مخلوقات.
به یاد مدینه،شب آخر... آن مادر و دختر... الله اکبر
جالب است به مدینه هم رفتیم! ای امان از کوچه های مدینه! امان از کوچه های مدینه! الله اکبر... من تاب مدینه را ندارم!
برگردیم بین الحرمین!
به مقدس ترین وادی هستی گام می گذاریم پس "فاخلع نعلیک" باید کرد! شاید برای ورود بهترین الگو حضرت حر باشد... کفش ها را به دور گردن آویزان کرد و با سری افکنده وارد حریم یار شد... شاید ما هم بشنویم فرمان "ارفع راسک" را!
حاجی تلبیه می گوید! من و تو چه کنیم؟ شاید همان تلبیه مناسب باشد اما مگر زیارت کربلا افضل از صد حج بیت الله نیست؟ مگر نبض عرش به عشق مولای عطشان نمی تپد؟ از خود آقا کمک بگیریم... ذکر لبان مبارکشان آن هنگام که دست بالا بردند برای پاک کردن جراحت ابرو... الله اکبر! بلند مرتبه شاهی...
ذکر قربانی... بسم الله و بالله و فی سبیل الله و علی ملة رسول الله...
الله اکبر!
به گمانم اکنون وارد بین الحرمین شده ایم... حالت را نمی دانم ولی گمان دارم نفس در سینه نداری و رمق در زانوان... مستی و مدهوش! خوشا به حالت.
اما این جاذبه دو قطبی است. بزرگترین دوراهی عالم.به کدامین سو باید رفت؟
همان سقایی که تو را با می ناب مست لایعقل کرده است با دستانش گره گشایی می کند... ابتدا خدمت مولایم برو!
الله اکبر! به سوی کعبه عشق هربله کنان، منقطع از دنیا و ماسوی، با چشمانی که می بارد و می خواند ذکر لبان خواهر را: "مهلا مهلا یابن الزهرا "
سعی کن.به اندازه سعی صفا و مروه. با این تفاوت که هر گام ات در اینجا یکی از حجب ظلمانی را خرق می کند!
و همچنان باران می بارد...
به به! باران! چه واژه غریبی در حریم یار. چقدر دور است و چقدر نزدیک...
و اکنون به مرتفع ترین نقطه دنیا رسیده ایم!
عرش شش گوشه خدا!
گفتم که من همسفر خوبی برای تو نیستم! اینجا به بعدش با خودت است
اکنون زمان وصال است. به پایان رسید روزهای فراق. چه زیباست تقابل خاک در مقابل افلاک! لحظه رسیدن مملوک به مالک!
تنها یک چیز بگویم و آن اینکه مبادا در حرم زبان بگیری و روضه حضرت شاهزاده علی اکبر(ع) زمزمه کنی... داغی که هنوز که هنوز است، تازه است.
"علی الدنیا بعدک العفا" پس از تو، خاک بر سر این دنیای بی وفا!
در قلب این کهکشان شش گوشه دردانه حضرت علی اضغر(ع) باب الحوائج شش ماهه جای دارد. چه سنخیت جالبی شش ماه و شش گوشه! لعنت بر آن تیر سه شعبه عباس افکن!
خونی که نمی دانم چقدر برای خدا عزیز بود که هیچ وقت به زمین برنگشت! دردانه در آغوش پدر آرام گرفت و سیراب شد و تا ابد در آغوش ارباب است!
خودت لحظاتی خلوت کن با مولایت و دردانه هایش...
من منتظرت می مانم...
اما اکنون چشمانی ماهگون منتظرت هستند!
مجددا سعی باید کرد.
اما این بار حربله کنان بخوان: حرم، عمو،عطش، آب! فقط تو را به خدایادت باشد کلمه آخر را آهسته تر ادا کنی که مایه حیات از خجالت روی ماه رنگ می بازد!
به یاد آن روضه سه نفر در کنار علقمه! مادر، و پسران...
"الان انکسر ظهرى و قلت حیلتى"
و من اینجا هم توان همسفری ات را ندارم. گویی جان قبض می شود با نام قمربنی هاشم(ع)!
می دانم که هرگز دوست نداری این لحظات به پایان برسد اما چندین جای مهم دیگر انتظارمان را می کشد...
خیمه گاه را نباید فراموش کرد! تاریکی شب. خواهری مضطر برادری زمزمه کنان. می شنوی صدای مولا را؟
"یا دهر اُف لک من خلیل کم لک بالاشراق والاصیل"
ای روزگار، اف بر تو. ای چرخ گردون! تو چقدر فراز و نشیب داری!
"مِن طالب و صاحب قتیل و الدهرُ لا یَنفعُ بِالبدیل"
از طالب و جوینده و هر دوستی که فکر کنی، کشته شده اند. روزگار هرگز بر غیر این راضی و خشنود نمی شود
"و کُلُ حیّ سالکُ سبیل ما اقربَ الوَعدَ منَ الرحیل"
هر زنده ای راهی این راه است. چقدر زمان بار بستن و کوچیدن نزدیک است
"و انما الامر الی الجلیل"
تمام امور به سوی خدای جلیل و بزرگ می باشد.
الله اکبر
از خیمه گاه صداهای دیگر هم به گوش می رسد... خوب گوش کن. مثل صدای جیغ داد بچه ها است، نه؟ ای وای! لعنت بر آن دونان رذل!
و اینکه من را یارای همراهی تو نیست و چند مکان هنوز باقی است!
هنوز نمی دانم روزی می توانم به تل زینبیه(س) بروم یا خیر... ولی اگر رفتی به یاد من هم باش و حتما بخوان زیر لب این روضه مقبول :
او می دوید و من می دویدم...
کف العباس(ع) و مقام حضرت شاهزاده علی اکبر(ع) را هم از من نخواه...
و من تنهایت می گذارم...
تنهای تنها
تنها با خاکی که ذره ذره اش شرف دارد بر عالم و نوایی که هنوز بر گوش می رسد
"هل من ناصر ینصرنى"
اکنون این تویی و مولایت...
خوشا به سعادتت
مرا حلال کن همسفر!
نوشته های دلتنگی
مولایم حسین مرا لحظه ای اجابت کن
برچسبها: وصیت نامه عشق, کربلا

به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد...
چشمم خواب ندارد...
قلم ام گوشه دفتر غزل ناب ندارد...
همه گویند به انگشت اشاره
مگر این عاشق دیوانه ارباب ندارد؟
تو کجایی؟
شده ام باز هوایی...
شده ام باز هوایی...
شده ام باز هوایی...
برچسبها: کربلا

هیچ اثری از شهدا نبود. بچه ها خسته شده بودند. دست ها تاول زده بود و گاه تاول ها می ترکید. خاک هم که روی زخم تاول ها می ریخت بیشتر می سوخت. برای استراحت کنار تپه ای دراز کشیدیم."خدایا! هر چه می گردیم تمامی ندارد. با اینکه مطمئنیم بچه ها اینجا شهید شدند و جامانده اند، هیچ اثری از آنها نیست.توی همین فکرها بودم و با سر نیزه بدون انگیزه زمین را می کندم که یک دفعه احساس کردم سر نیزه ام به چیزی برخورد کرد.خاک ها را کنار زدم. پوتین نظامی بود! اطراف پوتین را خالی کردیم. با دقت زمین را کندیم. شهید بود. بچه ها همگی شروع کردند تپه را که سنگر تانک بود، خراب کردند و هر چند دقیقه یک بار فریاد"یا زهرا" و " یا حسین" بچه ها، خبر از پیدا شدن شهیدی دیگر می داد.آن روز پانزده شهید پیدا شد. آن ها را به معراج الشهدای شرهانی آوردیم.حالا دیگر آن ها مونس بچه ها شده بودند.حرف های ناگفته مان را که سالها کسی محرم شنیدنش نبود، برای آنها زمزمه کردیم.
کبوترانه پریدید خوش به حال شما
مرا عشق حرم دیوانه کرده
برچسبها: معراج شهدا, مونس جان, شهید
![]()
چند روز بعد از عملیات ، یک نفر رو دیدم که کاغذ و خودکار گرفته بود دستش
هر جا می رفت همراه خودش می برد
از یکی پرسیدم: چشه این بچه؟
گفت: آرپی جی زن بوده
توی عملیات آنقدر آرپی جی زده که دیگه نمی شنوه
باید براش بنویسی تا بفهمه
منبع: کتاب امتحان نهایی ، صفحه ۱۶
گوشهایت را دادی تا ما چشم و گوشمان باز شود
چشم و گوشمان که باز نشد هیچ ، ..... بماند!
شرمنده ی ایثارت هستیم جوانمرد
کبوترانه پریدید خوش به حال شما
یا حسین یاحسین بخوانم
برچسبها: آرپی جی زن, ناشنوا, یا حسین

شهادت فنا شدن انسان براي نيل به سرچشمه نور و نزديك شدن به هستي مطلق است. شهادت عشق به وصال محبوب و معشوق در زيباترين شكل است.
امروز سالگرد تاسیس بنیاد شهید وامورایثارگران به فرمان امام خمینی(ره) می باشد.به یقین طی این سالها خدمات زیادی توسط خادمان شهدا برای خانواده شهدا انجام گرفته که شاید در مقایسه با شان خانواده شهدا و ایثارگران به نظر کم باشد.از همین جا دست تک تک خانواده شهدا و ایثارگران وخادمان شهدا در بنیاد شهید استان رابه گرمی می فشارم و می بوسم وخسته نباشید عرض میکنم خدمت خادمان شهدا
اجرتان با شهدا
برچسبها: بنیاد شهید, خادمان شهدا

عید اون سال با شب ولادت امام رضا علیه السلام یکی شده بود
بچه های تفحص توی سنگر لشکر ۳۱ عاشورا جشن گرفته بودند.
آخر مراسم نوبت من شد که بخونم
دست به دامن قمر بنی هاشم علیه السلام شدم و عرض کردم:
« آقا ! نذارین ما شرمنده ی خانواده ی شهدا بشیم»
... فردا صبح از بچه ها پرسیدم : رمز حرکت ( تفحص ) امروز چیه؟
گفتند: یا ابالفضل علیه السلام
گفتم: امروز که ولادت امام رضا علیه السلام هستش!
گفتند: چون دیروز به آقا ابوالفضل علیه السلام متوسل شدیم ، می خواهیم به نام ایشون بریم تفحص تا ازشون عیدی بگیریم
دست به کار شدیم
اولین شهید پیدا شد. خوشحال شدیم
اسم شهید هم روی کارت شناسایی اش بود ، هم روی وصیت نامه اش
اسمش رو خوندیم:دیدیم شهید همنام حضرت ابالفضل علیه السلام بود ، از بچه های گروهان حبیب کاشان
بچه ها گفتند: توسل دیشب ، رمز حرکت امروز و اسم شهید یکی شده
بی اختیار به زبونم جاری شد که اگه اسم شهید بعدی هم ابوالفضل باشه ، اینجا گوشه ای از حرم آقاست
شروع کردیم به گشتن و کندن زمین
یه شهید دیگه پیدا شد
خیلی عجیب بود !
یک دست شهید از مچ قطع شده بود
پلاکش رو استعلام کردیم تا ببینیم اسمش چیه
گفتند: شهید ابوالفضل ابوالفضلی ، گروهان حبیب کاشان...
اسم طلائیه رو گذاشتیم مقر ابوالفضل علیه السلام ... حسینه اش هم مزین شد به نام قمر بنی هاشم علیه السلام
راوی: محمد احمدیان
کبوترانه پریدید خوش به حال شما
دوست دارم شمع باشم تا كه خود تنها بسوزم بر سر بالينت امشب از غم فردا بسوزم
برچسبها: توسل, بین الحرمین عباس

باز دل تنگم هوای صحبت با تو دارد
با تو که راه حق را پیمودی و از ما خاکیان جدا و به افلاکیان پیوستی
ای شهید گمنام!
من و تو در گمنامی با هم شریکیم
تو پلاکت را گم کردی و من هویتم را
تو پلاکت را گم کردی و من همه چیزم را
تو پلاکت را گم کردی و من خدا را
به راستی چقدر زیبا مادرت زهرای اطهر سلام الله علیها را درک کردی که از خدا خواستی گمنام بمانی ، تا ایشان به جای مادرت عصرهای پنج شنبه بر مزارت پای گذارد
چه سعادتی نصیبت شد.
کاش بودی...
نه! همان بهتر که نیستی
همان بهتر که نیستی و این همه فساد را به نظاره نمی نشینی
دوست شهید من!
اینجا حجاب معنا ندارد
خیلی از دختران زمینی در ظاهر از زهرای مرضیه سلام الله عليها می گوییند اما در عمل...
خیلی از مردان ما از غیرت عباس علیه السلام می گویند ولی چیزی از غیرت نمی دانند...
آری!
ما هویتمان را گم کرده ایم
ما گمنام ترین گمنامان عالم امکانیم
پس ای شهید!
برایمان حمدی بخوان که تو زنده ای و ما مُرده
کبوترانه پریدید خوش به حال شما
آقا جون می دونم روسیاهم و غرق گناه اما چشم امید به کرمت دارم خواهش می کنم زیارتت را نصیبم بگردان۰۰۰ کربلا وای کربلا
برچسبها: هویت, کربلا
تازه قامت بسته بودیم برای نماز که صدایی آمد. بعد از چند لحظه یه چیز محکم افتاد روی سنگر و گرد و خاک ریخت روی سر بچه ها. خونسرد و آرام نماز را تمام کردیم ، بعد یکی یکی از سنگر آمدیم بیرون. راکت بزرگی افتاده بود روی سنگر ولی عمل نکرده بود. آخرین نفر که آمد بیرون و از سنگر دور شد ، سنگر رفت هوا. پیش خودمان گفتیم خوب شد که داشتیم نماز می خواندیم ها.
به نقل از بسیجی گمنام
کبوترانه پریدید خوش به حال شما
آقا جون دلم می خواهد هر چه زودتر به زیارتت بیام دیگه ازهمه چیز خسته شده ام منوازاین غربت غریبانه نجات بده.منو در کنار حرمت جای بده.
برچسبها: نماز, خمپاره, ناجی

طلبه شهید مصطفی آقاجانی در جاده خمپاره خورد و سرش قطع شد ، ديدند سر بريده لبهايش تكان می خورد و می گوید « یا حسین » . بعد کوله پشتی اش را باز کردند ، در یادداشتی نوشته بود:
۱- خدایا امام حسین علیه السلام با لب تشنه به شهادت رسید من هم می خواهم تشنه لب شهید شوم ( وقتی او شهید شد ، تانکرهای آب خالی بود و فرمانده تقاضای آب برای رزمنده ها کرده بود )
۲- اربابم با سر بریده به شهادت رسیده و سرش را از پشت بریده اند ، من هم می خواهم از پشت سرم بریده شود ( نقل کرده اند خمپاره از پشت به شهید خورده است )
۳- سر امام حسین علیه السلام بالای نی قرآن می خواند ، من سرّش را نمی دانم ولی می خواهم با سر بریده یا حسین بگویم.
کبوترانه پریدید خوش به حال شما
سلام آقا جان دلم برات تنگ شده قسمت مون كن ماهم بياييم كربلا
برچسبها: لب تشنه, یا حسین



