|
|
|
|
|
رسیدن به کمال
در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است
یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن
درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد!
پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:
اون 18 پسر به کمال رسیدند... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 14:24 توسط ایرسا
|
|
||
|
|
|
|
|
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ
وگر نه تا به ابد شرمسار خود باشم
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاد
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم
دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد بمی بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
هرکسی باشمع رخسارت به وجهی عشق باخت زان میان پروانه را در اضطراب انداختی
تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو خیال و کوشش ژروانه بین و خندان باش
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:39 توسط ایرسا
|
|
||
|
|
|
|
|
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد
نشان اهل خدا عاشقیست با خوددار
که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم
فتنه می بارداز این سقف مقرنس برخیز
تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:24 توسط ایرسا
|
|
||
|
|
|
|
|
مجلس انس است و دوستان همه جمعند... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 10:59 توسط ایرسا
|
|
||